يحيى دولت آبادى

120

حيات يحيى ( فارسى )

نموده او هم اطمينان داده است به شرط آنكه تا شش روز بعد از رسيدن آن اطمينان نامه من در تهران باشم و يا از كاشان حركت كرده باشم و گرنه آن نوشته بىاعتبار خواهد بود ميپرسم چند روز است آن نوشته رسيده ميگويد ده روز مىشود من اندكى در انديشه ميروم و احساس ميكنم كه از انديشه كردن من سردار متوحش شد اما گفت نقلى ندارد دوباره كاغذ نوشته تقاضا كرده‌ام اطمينان نامه ديگر بفرستند . بالجمله در نتيجهء مذاكرات طولانى اظهار مىكند كه حاضر است بنصيحت من رفتار كرده تنها بتهران برود در آخر شب در موقعى كه ميخواهم به منزل بروم از من تقاضا مىكند كه در تهران با او همراهى نمايم و هم از يكى از شاهزادگان قجر كه اكنون مقام وزارت دارد تعريف كرده ميگويد با او دوستى دارم و لابد او هم با من مساعدت خواهد كرد . امشب ميگذرد صبح زود فردا با تلفنى كه اتفاقا در اطاق خواب من است از من تقاضا مىكند كه دفعه ديگر به منزل وى رفته باز با هم صحبت بداريم جواب مىدهم امروز به منزل حاكم ميروم ميگويد حاكم را هم ميگويد بيايد اينجا ميگويم بهتر است شما هم به منزل حاكم بيائيد چون ميبيند اصرار فايده‌ئى ندارد وعده ميدهد كه بدار الحكومه بيايد همان دار الحكومه كه هيچگونه اعتنائى به آن نداشته كمتر بدانجا قدم ميگذاشته است . خلاصه نگارنده به منزل حاكم ميرود و او را از مذاكرات شب و صبح آگاه ميسازد حاكم ميگويد مدتى است در اين شهر هستم يك مرتبه اينجا آمده است و هروقت كارى داشته يا من و يا نائب الحكومه را احضار ميكرده است و گاهى هم اجازهء نشستن بنائب الحكومه نميداده است حالا بيچاره شده كه به اين خانه ميآيد و بالاخره حكمران مرعوب بنائب الحكومه ميگويد با تلفن بسردار بگو من براى شرفيابى حاضر هستم ولى چون فلانى ميهمان من است اگر شما مرحمت فرموده سرافرازم فرمائيد موجب امتنان است . سردار جواب ميدهد بعد از ناهار خواهم آمد . هوا بسيار گرم است ما در سرداب عميقى استراحت نموده‌ايم حاكم با اضطراب